|
مثل ....
تو مغزم پر از صفحه های جدید دارم همرو میبندم. فقط یکیش مونده میترسم ببندمش ......................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................... اما نداره بستمش. دلشوره دارم فقط همین.
...
فبای الا ربکما تکذبان؟
کسی که به کارش اطمینان دارد صاحب قدرت است.
داستان عاشقی گل شقایق شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل" ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد
... آرامش در آخر فرا رسید ...
...
آبجی نرگس... دفتر خاطراتشو ورق میزد و بهم میگفت اسم تک تک دوستاش چیه.یادمه وقتی خیلی کوچیک بودم یواشکی از تو کشوی لباساش ورش میداشتمو عکساشو نگاه میکردم پر از کارت پستالای رنگی بود امان از وقتی که میفهمید کلی ناراحت میشد ولی من همیشه دوست داشتم برمو دفتر خاطراتشو نگاه کنم. روزای اولی که رفتم مدرسه روزایی که همه فکر میکردن مامان من اونه.دیکته هایی که وقتی شروع میشد دیگه تمومی نداشت انگار قرار بود تا آخر کتاب یه بار بنویسم بعدم میشست با وسواس تصحیح میکرد.یاد روزایی که مریض میشدم بخیر سر موقع نه یه دقیقه اینور نه یه دقیقه اونور سر ساعت با داروها بالا سرم بود اینا فقط مال وقتی کوچیک بودم نبود تا همین الان تا همین چند دقیقه پیش که دفتر خاطرانشو بهم داد تا سیر نگاهش کنم. هر موقع لباسم کم بود وهوا سرد بود با یه لباس گرم جلوم ایستاده بود و اصرار میکرد که بپوشم اما من سرتق بودم از زیاد لباس پوشیدن خوشم نمیومد ولی اون هیچ وقت نا امید نمیشد و هر روز صبح ..برنامه همیشگیمون بود .اون همیشه اینجا کنار من بود ولی حالاداره میره و من نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم. اون داره میره چون دختر کوچولوشو سپرده دست کسی که میدونه خیلی دوسش داره . آخه هیچ کس نمیدونه اون داره میره ودختری نمیتونه جلوی دلتنگیشو بگیره و وقتی یادش میاد دیگه هیچ کس صبحا نمیاد بالا سرش تا بگه مگه گشنه ات نیست پاشو تنبل .امروز وقتی اومد بیدارم کنه گفت مگه گشنه ات نیست پاشو من فقط فردا پیشتما.پاشو صبحونه بخوریم.
اگه این روزا دلتنگی میکنم میخوام بیشتر کنارم باشی بهانه گیری میکنم غر میزنم . به توجه ات محبتت به کنارت بودن به عشقت بیشتر از همیشه احتیاج دارم ببخش
.... امروز تو مترو خیلی احساس خوبی داشتم اونم بخاطر نشونه ها سلام
۱-من پایبندم به قانون اول زندگیمون یه اشتباه نباید باعث یه عمر تنبیه بشه اگه به بخشش اولین قانون عشق پایبند باشیم. ۳-دلم برا دوست جون تنگ شده دلم هواشو کرده . دوستون دارم
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند . The goal was to reach the top of a very high tower. A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. .... جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ... The race began.... و مسابقه شروع شد .... Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower. You heard statements such as: or: 'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!' The tiny frogs began collapsing. One by one.... Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher.... But ONE continued higher and higher and higher.... At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top! کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید ! know how this one frog managed to do it? انجام داده؟ A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal? It turned out.... your heart! اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید ! Therefore: رسید ! God and I can do this! Most people walk in and out of your life........but FRIENDS Leave footprints in your heart
۱-دلم ..... حرف تازه ای نیست
پست تاخیری سلام تو. و ما کجای باور ثانیه هایمان را پرکرده ایم؟! و من پر شده ام از وروح تو و تو پر شده ای از اشکهایمان اتاقم خیلی قشنگه نقاشیمم خیلی قشنگ شده. داستان داریم با مامانی. البته الان که هیچی به دیوار نیست بهتره! تفره نرو... بگو دلت تنگ شده!!! ای خدا. میخوام بگم عاشقتم خدا جونم.
۱-
بوی گل مریم همه اتاقمو پر کرده یاد سکوت درختا می افتم یاد صدای قلبم. یاد لرزیدن دلم. یاد تو می افتم. گل زنبق دوباره جون گرفته ! و من هر ثانیه... ...
|
About![]()
موضوعی نیست که بخوای بدونی! Archivesمهر 1388مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Links
دوست جون |