تبليغاتX
Happy birthday Paquerette

Happy birthday Paquerette

مثل ....

تو مغزم پر از صفحه های جدید دارم همرو میبندم.

فقط یکیش مونده میترسم ببندمش

.........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

اما

                                  نداره

 بستمش.

 

 

                         دلشوره دارم

 فقط همین.


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت11:3توسط اطلسی | |

               ...

 

 

                                                فبای الا ربکما تکذبان؟



کسی که به کارش اطمینان دارد صاحب قدرت است.

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت4:13توسط اطلسی | |

داستان عاشقی گل شقایق

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

 

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

 

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

 

 

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

 

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

 

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

 

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

 

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

 

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

 

هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

 

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

 

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

 

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

 

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

 

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت
اما ! آه

 

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

 

به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل"

ومن ماندم

 

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

 

و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت15:50توسط اطلسی | |

...

 

                         آرامش در آخر فرا رسید

 

                                                           ...


...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت15:10توسط اطلسی | |

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت15:17توسط اطلسی | |

آبجی نرگس...

دفتر خاطراتشو ورق میزد و بهم میگفت اسم تک تک دوستاش چیه.یادمه وقتی خیلی کوچیک بودم یواشکی از تو کشوی لباساش ورش میداشتمو عکساشو نگاه میکردم پر از کارت پستالای رنگی بود امان از وقتی که میفهمید کلی ناراحت میشد ولی من همیشه دوست داشتم برمو دفتر خاطراتشو نگاه کنم.

روزای اولی که رفتم مدرسه روزایی که همه فکر میکردن مامان من اونه.دیکته هایی که وقتی شروع میشد دیگه تمومی نداشت انگار قرار بود تا آخر کتاب یه بار بنویسم بعدم میشست با وسواس تصحیح میکرد.یاد روزایی که مریض میشدم بخیر سر موقع نه یه دقیقه اینور نه یه دقیقه اونور سر ساعت با داروها بالا سرم بود اینا فقط مال وقتی کوچیک بودم نبود تا همین الان تا همین چند دقیقه پیش که دفتر خاطرانشو بهم داد تا سیر نگاهش کنم.

هر موقع لباسم کم بود وهوا سرد بود با یه لباس گرم جلوم ایستاده بود و اصرار میکرد که بپوشم اما من سرتق بودم از زیاد لباس پوشیدن خوشم نمیومد ولی اون هیچ وقت نا امید نمیشد و هر روز صبح ..برنامه همیشگیمون بود .اون همیشه اینجا کنار من بود ولی حالاداره  میره و

من نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم.

اون داره میره چون دختر کوچولوشو سپرده دست کسی که میدونه خیلی دوسش داره .

آخه هیچ کس نمیدونه اون داره میره ودختری نمیتونه جلوی دلتنگیشو بگیره و وقتی یادش میاد دیگه هیچ کس صبحا نمیاد بالا سرش تا بگه مگه گشنه ات نیست پاشو تنبل .امروز وقتی اومد بیدارم کنه گفت مگه گشنه ات نیست پاشو من فقط فردا پیشتما.پاشو صبحونه بخوریم.


اگه این روزا دلتنگی میکنم میخوام بیشتر کنارم باشی بهانه گیری میکنم غر میزنم  .

به توجه ات محبتت به کنارت بودن به عشقت بیشتر از همیشه احتیاج دارم.

ببخش

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت11:54توسط اطلسی | |

....

امروز تو مترو خیلی احساس خوبی داشتم اونم بخاطر نشونه ها.
یه طبل کوچولو تو دست یه پسر بچه شیطون.یاد روزای عاشورا تاسوعا افتادم بعد یاد عشق افتادم عشق این کلمه رو چند بار تو ذهنم مرور کردم .
تا حالا دقت کردین که وقتی یه کلمه رو چند بار تو ذهنتون تکرار میکنین بی معنی میشه اما عشق اینطوری نیست معنیش عمیق تر میشه.
عشق مثل یه طبل گاهی اوقات صداش خیلی بلنده انقدر که دلتو میلرزونه گاهی اوقاتم آرومه بدون صدا منتظر بمون تا صداش بلند بشه بنگگگگگگگگگگ.یاد صدای عشق روزای عاشورا تاسوعا می افتم سعی میکنم
با عشقمون هم صداش کنم.این فکرو تا الان نگه داشته بودم بهت بگم اما...
مهم نیست.
امروز تو دست بچه ها وقتی جزوه میدیدم دلم هوای درسو میکرد.دلم میخواد شروع کنم دلم برای اضطراب قبل امتحان تنگ شده.
یه سوال تو ذهنمه نمی پرسم.تو خودم حلش میکنم.
به خودم میگم .
دلمم موافقه.صدای عشق آرومه.

 

سلام


۱-من پایبندم به قانون اول زندگیمون یه اشتباه نباید باعث یه عمر تنبیه بشه اگه به بخشش اولین قانون عشق پایبند باشیم.
دلم بد جوری.....


۲-جای خالی خصوصیه.

۳-دلم برا دوست جون تنگ شده دلم هواشو کرده .

 

دوستون دارم

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت22:22توسط اطلسی | |


قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

 

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ....

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

 

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

 

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

 

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :


'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'


'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'

or: 
یا :

'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

 

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

 

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell,  'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....


This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

 

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 

It turned out....
و مشخص شد که ...


That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!


Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس :


ALWAYS be....
همیشه ....


POSITIVE!
مثبت فکر کنید !


And above all:
و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !


Always think:
و همیشه باور داشته باشید :

God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

 

Most people walk in and out of your life........but FRIENDS Leave footprints in your heart 
  آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.


۱-دلم .....

                            حرف تازه ای نیست.


+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت1:17توسط اطلسی | |

پست تاخیری

 

سلام
این روزا پر شدن از ...
این ساعتا پرشدن از
این ثانیه ها پر شدن از


و من پر شدم از...

تو.

و ما کجای باور ثانیه هایمان را پرکرده ایم؟!


و روح من
قلب من
احساس من
و
من

و من پر شده ام از
تو.


و ما چطور باور اشکهایمان را پر کرده ایم!

وروح تو
قلب تو
احساس تو
و
تو

و تو پر شده ای از
من.


انتظار تنها مفهومی که باورمان را

اشکهایمان
خنده هایمان
...
من و تو
را.
پر کرده است.


صبر داشته باش عزیزم.
دوستون دارم.

 

اتاقم خیلی قشنگه نقاشیمم خیلی قشنگ شده.
هنوز تابلو هامو نزدم به دیوار.

داستان داریم با مامانی.

البته الان که هیچی به دیوار نیست بهتره!
هر چی ساده تر بهتر!
چه حرفا؟!!!


برا عید دو تا ماهی خریدیم یکیشون اون یکی رو میزنه دل اون یکی زخم شده.نکنه یه وقت بمیره؟
نگران نباش.
دیروز
روز خوبی بود.
بود.
بود.
آره!

تفره نرو...

بگو دلت تنگ شده!!!

ای خدا.
با خدا چی کار داری دخملم.

میخوام بگم عاشقتم خدا جونم.


ما بیشتر!


۱-


 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت1:3توسط اطلسی | |

  آناهید...

 

            بوی گل مریم همه اتاقمو پر کرده

            یاد سکوت درختا می افتم

                                  یاد صدای قلبم.
              یاد دلهره های دیروزم

               یاد لرزیدن دلم.

                                                                     یاد تو می افتم.
                                                                     دیگه فقط یاد توام....

                                                                     گل زنبق دوباره جون گرفته !
                                                                     حافظم بلند بلند شعر میخونه.

                                                                     و من هر ثانیه...

 

                                                                     ...

                                                                     

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت18:25توسط اطلسی | |