تبليغاتX
Happy birthday Paquerette

Happy birthday Paquerette

هر موقع این شعر استاد شهریارمی خونم گریه می کنم اگه از ته قلبت بخونی حتما تو هم گریه می کنی و حسی که من دارم تو هم حس میکنی.

ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت.
در فکر آش وسبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله یی سیاه
او مرده است وباز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست.
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم


انصاف می دهم که پدر رادمرد بود.
با آن همه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود.
خاموش شد دریغ.


اومرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد پر بدک نبود.
بسیار تسلیتکه به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرفها برای تو مادر نمی شود


پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید.
لیوان آب از بغل من کنار زد.
در نصفه های شب
یک خواب سهمناک وپریدم به حال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود.
آهسته با خدا
راز و نیاز داشت
نه او نمرده است.


آینده بود و قصه بی مادری من
ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید.
دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش وتلاش.
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدیم وکله من گیج ومنگ بود.
انگار جیوه در دل من آب می کنند.
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش وخوفناک همه می گریختند.
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر


باز آمدم به خانه چه حالی!نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود.
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده در آیم به اشتباه
اما خیال بود.
ای وای مادرم.


شاعر مردم(شهریار).

پاورقی
1-تو مسابقه نامه ای به خدا که تو وبلاگ www.khoyabad.blogfa.com گذاشته شده شرکت کنید به نظر من مسا بقه جالبی(هممون حتما یه حرفهایی با خدا داریم).

2-کتابهای گندم و پریچهر و رکسانا و یلدا از آقای م. مودب پور خیلی قشنگ بودن مخصوصا پریچهر که کتاب سال هم بوده. پس اگه بخونین ضرر نمی کنید.(هر کتابی ارزش یه بار خوندن داره).
3- وقتی می نویسم حالم خیلی بهتر میشه دانشگاه ما که یه دو هفته ای هست باز شده اما من هنوز نرفتم.
4- تو این ماه عزیز منم دعا کنید
5-منتظر باقی داستان تنهایی بیمارستانی هم باشید.

۶.ممنون.

+نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت13:2توسط اطلسی | |

سلام به دوستای paquerette
خوبین؟
دیروز رفته بودم مانتو بخرم (همین مانتو هایی که تا 1ماه پیش 30 تومن 40 تومن بودحتی مانتو خودم که 38 تومن خریده بودم شده بودن 10 تومن 7تومن جلل خالق البته من یه ماه پیش مانتو نخریده بودم تو چی کار داری کی خریدم آخه چرا گیر میدی حالا بگم گیر تو باز میشه گیر داده ول نمی کنه خوب بخند نمی خندی نیشت باز شد خوب دیگه سقف ریخت مامانت الان میگه بچم جنی شده) اره میدونید یکی از دوستان دوران دبستانمو دیدم باردار بود فکر کن شده بود مثل هلو قلمبه یاد بچگیاش افتادم مثل یو یو می موند دیوار راست می رفت بالا درسم نمی خوند آره تنبل بود ولی من باهاش خیلی دوست بودم یه بار چون بهش گفتم جواب سوال چی میشه معلم منو گذاشت کنار تخته منم از این بچه شرا یاد گرفته بودم چشمامو چپ کنم چشمامو چپ کردم بچه ها میخندیدن معلم گفت ببینمت منو دید هول کرد خیال کرد چشمام اون جوری مونده بعد که چشمامو درست کردم گفت دیگه این کارارو نکن برو بشین. اره این طوری. کلاس سوم بودم یادم رفته بود مشق ریاضی مو بنویسم خانوممون منو با خط کش زد همون یه بار ننوشته بودم اونم اصلا ندیده بودم معلم خشنی بود من بهترین شاگردش بودم بماند یه خواهر داشت هی با خودش میاوردش خواهرش اون موقع یه کفش هایی هست چراغ داره دور کفش میچرخه رقص نور داشت از اونا می پوشید بعد وسط کلاس رژه میرفت حواسمون پرت میشد خانوممون مارو دعوا میکرد اون موقع از اون کفشا زیاد نبود مثلا ما اون موقع بچه مایه دار بودیم ولی از اون کفشا ندیده بودم..فامیلی خانوممون عسلی بود. یادش بخیر.
یه بارم سوم راهنمایی بودم من خیلی درس خون بودم اما خوب شر بودم با همه بچه های کلاس خودمون اون یکی کلاسا خیلی مچ بودم با بچه تنبلا بیشتر نه بی ادب پرو فقط تنبل درس نخون بعد سر امتحان ادبیات بود اون سالم ماها موش آزمایشگاهی بودیم که راهنمایی از سه ثلث کرده بودن 2 ترم آره من همه سوالارو جواب دادم بعد مریم دوستم (الان یه دختر خوشگل داره)اون هیچی ننوشته بود منم برگمو دادم به اون اونم از رو من نوشت آخر امتحان معلم به من گفت اگه درس بخونی لازم به تقلب نیست به منم کلی بر خورد بلند شدم مثل این بچه پرو ها بهش گفتم من تقلب نکردم تقلب رسوندم می تونی ازم درس بپرسی مطمئن شی اما این کارو نکرد منم بیشتر بهم بر خورد از کلاس رفتم بیرون درم محکم بستم خانومه سال اول تدریسش بود ما هم از قدیمی های اون محل بودیم همه مدیر ناظم ها خانواده مارو میشناختن خلاصه اون سال من بردم معلم بخاطر رفتار بدش از من ومنم از اون معذرت خواستم و اون که راضی نبود سر کلاس برم با صحبت مدیر رفتم خلاصه براش بد شد یه بارم هیچ کس یه انشائ ای رو ننوشته بودن اما من نوشته بودم از من بعد اون ماجرا دیگه درس نمی پرسید محلم نمیذاشت اما برا اون انشائ که فکر میکرد منم ننوشتم صدام کرد منم رفتم خوندم بهم آخر سال داد 17 از برگه 20 شده بودم اما میان ترمم کم بود منم اون سال اشتباه کردم خدا منو ببخشه اون معلم هم اشتباه کرد.
خوب خاطره زیاد دارم اما شما هم حوصله تون سر میره!
موفق باشید وسر بلند.

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت16:25توسط اطلسی | |

سلام به دوستای خوبم چطورید خوبید؟ من خوبم دانشگاه انتخاب واحد کردم ۱۷تا واحد تر وتازه اما یه خورده ام از دست این دانشگاه شا کیم عجب دانشگاهی بیخیال نیومدم بگم پیامدهای دانشگاه چیه اصلا نمی دونم چی اومدم بگم هیچی تو ذهنم نیست فقط از صبح یه شعر تو ذهنمه:

کوچه ها

            باریکن

                       دوکونا بستن!

خونه ها تاریکن

                       طاقا شیکسته س!

                از صدا افتاده

                               تار وکمونچه!

 مرده می برن

                   کوچه

                          به کوچه!

نمی دونم فکر کنم از شاملو اما مطمئن نیستم بچه که بودم یعنی یه ۵ سال پیش زیاد شاملو می خوندم اون موقع هم نمی فهمیدم.

خوب چی بگم دیگه هفته دیگه باید برم دانشگاه چون کلاسام شروع میشه.

امروز منتظر بارون بودم اونم مثل تو نیومد فردا هم منتظرت خواهم بود شاید اینبار از بارون خبری شد.

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت17:58توسط اطلسی | |

یه چیزه دیگه یه تصمیم دیگه هم گرفتم این پست (اطلاعیه) رو بی خودی نوشتم الان که فکر میکنم میبینم وبلاگ نباید روحش ازش گرفت این وبلاگ خصوصیه مثل خونم میمونه اگه وبلاگ پاس بدم به ایمیل دوباره دنیای ارتباطات مجازی شارژ میشه نه؟ من حالا یه فکری کردم میخوام این دوستمون یه نفر اینجوری همه با هم راهنماییش کنیم خوب راهنمایی کنینا مثل من (اینو اون آدم مغروره گفت) لبخند بزنید دنیا هنوزم قشنگه این از راهنمایی من:

سلام به يه نفر عاشق.
اميدوارم خوب باشي
مرسي از نظراتت
حالا بريم سر موضوع تو
يه کاري کن بشين برا خودت اون صفاتي که دختر مورد علاقه ات داره بنويس تا اونجايي که شناختيش صفاتشو بنويس ببين چه چيزايي داره وبعد يه ليست از صفات دختر ايدالت اين دوتا فرق دارن و خيلي هم دونستنشون مهمه تو بايد تکليف خودت بدوني بازي که نمي خواي بکني اين دختر ايدالت طرز فکرش بايد برات مهم باشه هر کسی ایدالی داره نباید دختر مورد علاقه ات شکل اون باشه اما اصلشون باید مثل هم باشه . ببين اگه اينطور که ميگي دختر منطقي با اصل ونصب وخانواده داري باشه از اينکه تو خيلي جدي و روراست ميري جلو وحرفتو ميزني ناراحت نميشه تو خيلي کوتاه بهش بگو ازش خوشت اومده واجازه ميخواي تا بيشتر باهاش آشنا شي بايد برات مهم باشه که اونم تو رو اصلا تو اين يه سال ديده منظورم اينکه به نظرش متفاوت اومده باشي که يه دقيقه بهت فکر کرده باشه خوب اگه بگه نه يا بهش بر بخوره يعني ببخشيدا اصلا حسابتم نميکنه چون اين موضوع اصلا موضوعي نيست که بخواد بار اول رک بگه نه بخواد خودشم مثل همه دخترا لوس کنه با دست پس ميزنه با پا پيش ميکشه گيرم نده نخند و خيلي رک باش ولحنت التماسي هم نباشه مرد باش
يه چيزايي هم هست لازمه بهت بگم اين دختري که ميگي خوب زندگي شخصي اونو نميشناسي شايد اونم دلبسته کسي باشه تو فاميل آشنا دوستي نامزدي چيزي معلوم نيست. بخاطر همينم گفتم پرس وجو راجبش يا تحقيق کردن لازمه منظورم از تعقيب کردن اين بود آدرس خونشون پيدا کني بعد طرز فکر دختري که دوست داري خيلي مهمه

تو دانشگاه ديديش سال اول دانشگاه برخوردهاي عاطفي پيش مياد برا آدم چون منم پارسال سال اول بودم البته برا من پيش نيومد چون يکم تو باغ نبودم اين فصل دانشگاه برا من گذشت
موفق باشي وسربلند.

این از نظر من دوستان خواهش میکنم هر کی مطلب خوند نظر بده.اگرم موضوع یه نفر نمی دونه یه سری به نظرات مطلب (عکس فاطمه)یا(تو عاشقی) بزنه تا دستش بیاد.

راستی الان من دوباره شارژ شدم هنوز نگران هستم ولی دوباره آروم شدم این نوشتن به من کمک میکنه!(البته یه زنگی هم به دوست جون زدم)

یه جک:یه روز مداد تو گلو یه بچه گیر میکنه مامانش زنگ میزنه اورژانس میگه چی کار کنم میگن با خود کار بنویس.

بخند بچه ضایع نکن.

کی گفت اینقدر بخندی فکر چین وچروکای صورتت باش سرتو بگیر بالا بخند که صورتت چروک نیفته.

نخند بچه!

موفق باشید.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت19:48توسط اطلسی | |

سلام
امروز ودیروز کلی آپ کردم چون اعصابم خورد بود نمی دونم چرا؟ بعضی از وقتا احساس میکنم حس شیشم زیادی کار میکنه یا الکی کار میکنه نمی دونم اعصابم خورده برا دوست جون نگرانم راستی فهمیدم چرا بی حوصله بودم این دو روزه هم به خاطر دوست جون هم به خاطر خواهری خیلی خیلی نمی دونم واژه پیدا نمی کنم آهان از دست این دنیا های مجازی هم خیلی کلا فه ام آخه همه چی شده مجازی دوستی ها عشق ها  احوال پرسی ها خلاصه همه چیز قبلا فکر میکردم اینطوری مردم راحت کردن وقتی کسی دوست داری دلت براش تنگ شده یه sms یه ایمیل میزنی بهش میگی ولی امروز فهمیدم نه خیلی هم بده ما آدما رو از هم دور میکنه قبلا اگه برا دوست جون دلم تنگ میشد یه تلفن میزدم و دلم باز میشد ولی الان یه sms میزنی هر چی ابراز علاقه کنی بازم اونی نمیشه که میبینیش یا زنگ میزنی تو sms هیچ حسی نیست نمی دونی طرف خوبه یا بده به چیزی که میگه اعتماد نیست خوب آدم بد باشه نمی نویسه بدم اما اگه صداشو بشنوی یا ببینیش کلی از حال واوضاع اون خبر دار میشی خلاصه که دلم از دست اینترنت وموبایل اینا خیلی پر.   شاید تابستون که تموم شد منم دیگه وارد دنیای مجازی نشدم دیگه دلم نمیخواد با sms وایمیل احوال پرسی کنم فکر کنم دیگه روابط اجتماعی مجازی برا من جذابیت نداره!

+نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت19:24توسط اطلسی | |

سلام
امروز که از خواب بیدار شدم بازم همه چیز مثل قبل بود با خودم گفتم کاش یه روز از خواب بیدار شم ببینم همه چیز عوض شده دنیا یه طور دیگه شده ومن از دیروزم خوشبخت ترم . این چند وقته دنیای منم تقریبا مثل همه جوونا یکنواخت شده منم دیگه مثل همیشه شارژ نیستم دیگه تو خونه شیطونی نمیکنم (آخه من هنوزم تو خونه از دیوار راست میرم بالا البته یه خورده مودبانه تراگه این کارو نکنم بابام همش غمگینه آخه تازگیا داره بازنشسته میشه)
یه جورایی همه چی عادی شده به نظرم دیگه چیزی برا پیدا کردن و دونستن ندارم به نظرم یه خورده افسرده شدم که بعیده خودمم که میگم خنده ام میگیره چه برسه مامانم دیگه نمی خوام کتاب های عرفانی بخونم ویا تو کلاس ارگ سر به سر استاد بذارم ترجیح میدم یه گوشه بشینم و همش فکر کنم این آهنگ های درپیت یگانه رو گوش بدم تقریبا یه دو روزی هست این حس دارم دیگه از آشپزی کردن خوشم نمیاد دیگه دوست ندارم ریاضی بخونم  دیگه دوست ندارم با دوستام برم بیرون دیگه دوست ندارم هر شب قبل خواب 500 تا صلوات بفرستم وبرای خودم وهمه دعا کنم بعدم به خدا بگم میدونم شبا سرت خلوت تره پس یه نیگا به ما کن میدونید فکر کنم خدا هم خسته شده چقدر به حرفهای تکراری من گوش کنه هیچی هم نمی تونه بگه لابد اعصابش خورد میشه از دستم اینو حس میکنم از این کارای همیشگی خسته شدم   شاید به خاطر اتفاقاتی که تو خونمون داره میافته نمی دونم فکر کنم دارم خیلی بد مینویسم هیچ انرژی تو متنم نیست خوب برام دعا کنید

+نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت12:49توسط اطلسی | |

اینم محمد حسن نازم محمدم بزرگ شده ها!مگه نه عکس قبلیشو میتونید جزئ مطلب های قبلی تاریخ اسفند۸۵ ببینید!

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت14:7توسط اطلسی | |

به زمین وزمان
بی دلیل وگران
فخر میفروشی!
برای جبران کمبود هایت.
و آن گاه که علتش را میبرسم
تو هم مثل من.....
قیمت بنزین را بهانه میکنی!!!


این نثر کوتاه از من نیست !

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت14:2توسط اطلسی | |

آن کس که با داشته هاي خوب خود خوشحال نيست با برآورده شدن آرزوهايش نيز خوشحال نخواهد بود.

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت14:1توسط اطلسی | |

انسانها براي شادي خلق شده اندوآن کس که اين شادي را به کمال دارد مي تواند به خود بگويد :
من اراده خداوندي را در زمين جاري مي سازم.

                                                                     آنتوان چخوف.

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت13:59توسط اطلسی | |